زمستان 91
عزیزم هر چقدر از زمان میگذره دلم میخواد بیشتر کنارت باشم
دوست دارم هیچوقت سر کار نرم میدونم شما هم آرشیدا کوچولوی مامانی من همین احساس داری وقتی صبحها به صورت زیبا و معصوم تو نگاه میکنم دلم میخواد همه دنیا روی سرم خراب بشه اما امان از دست این زندگی که هر چی دنبالش میکنی باز یک جای کار میلنگه. راستی دیشب یک خورده کسالت داشتی منم به دکتر بردمت این دفعه چون پارسا بود اصلا گریه نکردی تازه از من خواستی که به قول خودت گوشواره به چسبونم به گوشهات. منم از دکتر خواستم که گوشهای قشنگت سوراخ کنه از خنده مرده بودم چون یکسره به دکتر میگفتی بچسبون دیگه.
دختر کوچولوی من یک عالمه شعر بلد
چشم چشم دو ابرو دماخ و ددن یه گردو
بزی نشست توایونش نامه نبشت به مارش من بزیم بز بزی تو هستم ناز نازی تو هستم دیروز رفتم به جنگل شیر و کلافه کردم با اون شاخای تیزم شکمشو پاره کردم
شبا که ما میخوابیم آقا پلیس بیدار ما خواب خوش میبینیم اون دنبال شکار آقا پلیس زرنگه با دزدا خوب میجنگه هر وقت مارو میبینه قهقه میخنده


از شب یلدا براتون بگم بالاخره ما به شمال رفتیم به قول آرشیدا خونه مهری جون خیلی خوش گذشت شب بسیار خوبی بود با این که فقط دو روز شمال بودیم ولی خستگیمون در آمد.


زمستان 91
